به نام بی نام او مهرزاد منزوی در خانه را باز کردم از خانه بیرون رفتم، به دنبال یک فرد بارها به دنبال افراد مختلف بوده ام ولی تا امروز از خانه بیرون نرفته بودم نکند بیرون گم شوم نکند راه اشتباهی بروم صدایی می شنوم: نه، برو، برو، هرچه از این خانه دور تر شوی بهتر است می روم منتظر یک مهمان هستم منتظر شخصی که از او هیچ چیز نمی دانم فقط می دانم مهمان عزیزیست می خواهم خانه ام را به او بدهم قبل از اینکه بیاید خانه ام را به نامش بکنم نمی دانم محضردار چه اسمی را در جای خالی صاحب جدید خانه خواهد نوشت شاید هم خانه را مادام العمر بدون اجاره و پول پیش به او اجاره دهم من منتظر اویم ولی بهتر است به راهم ادامه بدهم (برگرفته از سایت رسمی عرفان حلقه www.interuniversal.persianblog.ir)
+ نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 23:37 توسط بردیا |
برگرفته از سایت رسمی عرفان حلقه:
www.interuniversal.persianblog.ir
به نام بی نام او
سروش عازمی خواه
ذره از کــــل بــــگــــــریـــــزد وای از ذره جــــــزء کــــه اگـــر عشق بداند، قطره هم دریاییست
چه گریزی ز حقیقت، چــــــه نــیازی به مجاز؟ شکـوه از کل به چه معنا،که به کل رویاییست
دیــــده هـــر ســـــو نـــگرد، جمع ببیند اضداد غافل از جمله ی عالم که پی اش دنیاییست
مرگ ار سوی تو آمد چه گریزی ؟ چه هراس؟ مــــرگ افسوس ندارد که به حق احیاییست
گــــفـــتــه باشند که حق در نظر افتاده نهان تـــــو اگـــــر نیک ببینی، جملگی پیداییست
عقل خــــــواهد کـه به چنگ آورد ابعاد جهان غــــافـل از اصل، که ادراک همه شیداییست
طـــاهر ار جمله جهان طعنه زند، رشک برد گــــفـــتــــه ام یـار درون دل هر رسواییست
+ نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 23:34 توسط بردیا |
کتاب دوم استاد طاهری با نام انسان از منظری دیگر به چاپ رسید برای سفارش این کتاب به سایت رسمی عرفان حلقه مراجعه کنید.
+ نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 23:31 توسط بردیا |
دوستان به این سایت بروید و در مورد فرا در مانی اطلاعات کسب کنید.
+ نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 23:53 توسط بردیا |
« آینه » - من كیم ؟ برگرفته از سایت رسمی عرفان حلقه و نوشته شده توسط جناب دکتر سوشیانت عازمی خواه
سوشیانت عازمی خواه
به نام بی نام او
- تصویری در آینه.
- اما من واقعیت دارم.
- آری اما حقیقت نداری.
- ولی من راه میروم، فكر میكنم، حرف میزنم و....
- درست است اما همه اینها مجازی است.
- درك نمیكنم.
- ببین تو فقط تا لحظهای هستی كه من روبروی آینه باشم.
- پس چرا من تو را نمیبینم؟
- اما من تو را میبینم. تو تصویر منی. تصویر هرگز صاحبش را نمیبیند. تو اسیر آینهای.
- چگونه رها میشوم؟
- وقتی من از مقابلت بروم.
- چگونه؟
- در لحظه موعود.
- یعنی تو برایم تصمیم میگیری؟
- من به تو اختیار دادهام تا خودت تصمیم بگیری.
- اما مرا اسیر آینه كردی.
- اگر آینه نبود، تو هرگز از وجود خودت خبردار نمیشدی؛ اما یادت نرود تو از من خواستی كه جلوی آینه بایستم تا رنگ واقعیت بگیری.
- بیا جایمان را عوض كنیم.
- ما بارها این كار را كردهایم.
- پس چرا من چیزی به یاد نمیآورم؟
- تو بارها اینطرف آینه بودی؛ اما یادت نمیآید. من و تو در اصل یكی هستیم.
- ولی من دوست دارم خود خود تو باشم نه تصویر تو. از مجاز بودن خستهام. میخواهم به حقیقت بپیوندم.
- پس برای آزمون نهایی آمادهای؟
- آری.
- میدانی كه باید از تمام امكانات و قدرتی كه در اختیارت گذاشتهام بگذری؟
- آری حاضرم.
و او از جلوی آینه رفت. دیگر نه آینه بود، نه من و نه او... فقط عدم...
+ نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 23:49 توسط بردیا |
با افتخار اعلام میکنم که کتاب دوم استاد عزیزم به نام: انسان از منظر دیگر چاپ شد نوشته شده توسط استاد محمد علی طاهری، به تمام غزیزان این کتاب رو معرفی میکنم و پیشنهاد میکنم که بخونید.
+ نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 23:46 توسط بردیا |
سلام دوستان عزیز برای انجام فرا درمانی در روی بیمارتان با این شماره تماس بگیرید :0912.1936029
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 15:10 توسط بردیا |
« آشنايی با فرادرمانی » فرادرماني شاخهای از درمانهاي مكمل میباشد و ماهيتي كاملاً عرفانی داشته، زير مجموعهای از عرفان کیهانی (حلقه) به شمار میآید (بنيانگذاري شده توسط استاد محمدعلي طاهری - منطبق بر عرفان ایران). در اين شاخهی درماني، بيمار توسط فرادرمانگر به شبكه شعور كيهانی (شبكه آگاهی و هوشمندی حاكم بر جهان هستي، روح القدس) متصل شده و ضمن ارايه اطلاعاتی از نحوه اتصال خود، از طريق گرم شدن، سرد شدن، درد گرفتن، تير كشيدن، ضربان زدن، تشنج و... اعضاي معيوب و تنشدار بدن او مشخص شده و با حذف علايم، روند درمان آغاز میشود. نام فرادرماني از آنجا بر روي اين شاخه گذارده شده است كه از نوعی نگرش به نام فراكل نگري ناشي شده است. در اين نگرش به انسان، به وسعت و عظمت جهان هستي نگاه میشود نه صرفاً مشتي گوشت و پوست و استخوان. جهان انسان شد و انسان جهاني از اين پـاكيــزه تـر نـبود كــلامــي در این نگرش، انسان مجموعهای است از جسم، روان، ذهن و کالبدهای متعدد دیگر، مبدلهای انرژی مختلف (چاکراها) کانالهای محدود و مسدود انرژی (کانالهای مطروحه در طب سوزنی)، حوزههای مختلف انرژی پولاریتی بدن، حوزهی بیوپلاسما، شعور سلولی، فرکانس مولکولی... و بینهایت اجزای تشکیل دهندهی ناشناختهی دیگر. در این مکتب عرفانی برای درمان انسان، به همهی اجزای وجودی او توجه شده و کل وجود، به طور همزمان در ارتباط با شبکه شعور کیهانی قرار میگیرد تا با صلاحدید و هوشمندی آن، نسبت به رفع اختلال در اجزای مختلف، کارهای فرادرمانی لازم، توسط شبکه روی بیمار صورت گرفته و مراحل درمان را طی کند. بنابراین، از این دیدگاه، براي درمان همه نوع بيماري میتوان از اتصال به شبکه شعور کیهانی كمك گرفت و فرادرمانگر اجازه ندارد که هیچ نوع از انواع بیماریها را غیرقابل علاج بداند، زيرا برای شعور و هوشمندی کیهانی هر نوع اصلاح و رفع هر اختلالی در بدن امکانپذیر میباشد. توضیح اینکه شبكه شعور كيهاني، مجموعه هوش و خرد و يا آگاهي حاكم بر جهان هستي است كه به آن آگاهي نيز گفته میشود و یکی از سه عنصر موجود در جهان هستی میباشد. نظر به اينكه آگاهي نه ماده است و نه انرژي، بنابراين بعد زمان و مكان بر آن نيز حاكم نبوده و درمان به كمك اين شبكه از راه دور و نزديك امكانپذير است. همچنين فاقد كميت بوده و قابل اندازهگيري نيست و همان گونه كه ذكر شد، فقط با ايجاد انگيزشهايي در بدن بيمار، نقطهی اثر آن آشكار میشود. بنابراين، درمانگر نمیتواند از بابت قدرت آن، چيزي را به خود نسبت دهد. سه عنصر تشکیل دهنده جهان هستی عبارتند از: ماده، انرژی و آگاهی. نکتهی مهم در این مکتب این است که بر خلاف خیلی از روشها، درمان توسط درمانگر انجام نشده بلکه از طریق اتصال به شبکه شعور کیهانی صورت میگیرد و درمانگر صرفاً نقش یک واسطه را بازی میکند تا حلقهای به نام حلقهی وحدت - حبل الله (که حلقهی بسیار هوشمندی میباشد؛) تشکیل شود. سعدی در مورد این حلقه چنین میگوید: سلسلهی موی دوسـت، حلقهی دام بلاســت هرکه در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست شرط اساسی برای نتیجه گرفتن از فرادرمانی، حضور بیطرفانه در این حلقه میباشد، درست مانند یک شاهد و نظارهگر و نیازی به داشتن اعتقاد و ایمان نیست و خارج بودن از این حلقه نیز، به معنی محروم بودن از فیض این حلقه میباشد. نکتهی مهم دیگر در این مکتب این است که شخص با سعی و کوشش و تلاش خود درمانگر نمیشود بلکه اجازهی درمانگری و تجهیز به لایهی محافظ، پس از مکتوب نمودن سوگندنامه به او تفویض میشود. به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود خیــال بـود که این کــار، بی حـواله بـود (حافظ) در این مکتب، فرد از تمام تواناییها و قابلیتهای فردی کاملاً خلع سلاح شده و بدون داشتن هیچ گونه وسیله و روشی که بتواند آن را به خود نسبت دهد، (پس از تفویض اتصال و لایه محافظ به درمانگر،) اقدام به درمانگری مینماید و در این راستا برای درمان و درمانگری از هیچ نوع تمرکز، تصور و تخیل، ذکر و مانترا، ترسیم سمبل، تلقین و روشهای خود هیپنوتیزم و... استفاده نمیشود. همچنین در این مکتب اعتقاد بر این است که انسان در این رابطه میتواند از توانمندیهای معنوی بسیار زیادی برخوردار باشد که توان فرادرمانگری یکی از آنها است و از این اتصال میتوان در شناخت گنجهای درونی بهره برداری نموده و به روشن بینی (که به معنای روشن دیدن و اشراق، رسیدن به وضوح، فهم و درک روشن از جهان هستی میباشد،) رسیده و زمینهی ارتقاء روح فردی و جمعی جامعه را فراهم نماید و این خود میتواند باعث اعتلای انسان شده و از درد و رنج او بکاهد. زیرا درد و بیماری شایستهی انسان، (همان اشرف مخلوقاتی که خداوند برای خلق او به خود تبریک گفت،) نیست و تلاش برای رهایی از درد و رنج و خفت و خواری، نه تنها کارمایی(عکس العمل منفی) برای او به وجود نمیآورد، بلکه جزء رسالت انسان نیز میباشد؛ خصوصاً این که علت برخی از دردها و بیماریها صرفاً ناشی از طرز فکر و بینشهای غلط او میباشد. شناسایی و آشنایی عملی با هوشمندی و شعور الهی، شناختن گنج درون و رسیدن به دانش کمال، رهایی از گرفتاری در خویشتن، خدمت به خلق و آشنایی با عبادت عملی و امکان تحقق بخشیدن به آن. فرادرمانی برای بیمار نیز به عنوان یک حرکت عرفانی برای متحول نمودن او به کار گرفته میشود. زیرا، در این مکتب شفای جسم بدون تحولات مثبت درونی، فاقد ارزشهای لازم میباشد و اتصال بیمار به شبکه شعور الهی، توجه او را به منبعی هوشمند جلب نموده و او را به حقیقتی شگرف آشنا میکند که به دنبال آن، زمینهی ایجاد تحولات درونی او را فراهم میسازد. ساقیا بده جامـی، زان شراب روحانـی تا دمی بیاسایم، زین حجاب جسمانی (شیخ بهایی) نکتهی خیلی مهم: سن، جنسیت، ملیت، میزان تحصیلات، مطالعات، تعالیم و تجارب عرفانی و فکری، استعداد و لیاقتهای فردی و... همچنین نحوه و نوع تغذیه، ورزش، ریاضت و... در کار با شبکه شعور کیهانی هیچ گونه تاثیری ندارند. زیرا، این اتصال و برخورداری از مدد آن، فیض و رحمت عام الهی بوده که بدون استثنا شامل حال همهی انسانها میباشد. بیا که دوش به مستی، سروش عالم غیب نویـد داد که عـام است، فیــض رحـمــت او (حافظ)
با توضیح فوق مشخص میشود که فرادرمانی به انرژی و مهارت درمانگر بستگی نداشته و نیازی به داشتن استعداد و قدرت و انرژی خاصی نمیباشد، بلکه درمان، توسط هوشی بسیار برتر هدایت میشود و قابلیتهای فردی تاثیری در انجام آن ندارد. در نتیجه، فرادرمانگر نیز دچار هیچ نوع عارضهای مانند خستگی و تحلیل جسمی نمیشود و نیازی به جبران انرژی از طبیعت و غیره را نخواهد داشت. در ضمن وجود لایهی محافظ فرادرمانگر را از خطر تشعشع شعور معیوب سلولی و سایر تشعشعات منفی بیمار و همچنین از تداخل موجودات غیر ارگانیک، محافظت میکند.
درمان به عنوان یک روش عرفانی، در راه رسانیدن درمانگر به اهداف زیر، مورد استفاده قرار میگیرد:
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 15:9 توسط بردیا |
مجموعه سخنان امام علی (ع) در باب خودشناسی
{براستی هر که خود را شناخت خدا را شناخت و هیچکس خود را بدون مربی نشناخت}
{در حیرتم از مردمی که در جستجوی گمشده ای هستند حال آنکه خود گمشده و خود را نمی جویند}
{در حیرتم از کسی که خود را نمی شناسد و می پندارد که دیگران را می شناسد}
{در حیرتم از کسی که خود را نمی شناسد و می پندارد که خدا را می شناسد}
{براستی که خودشناسی کم مشتری ترین علوم است}
{براستی که خودشناسی برترین علمهاست}
{براستی که خود شناسی مفید ترین علوم است}
{براستی که خودشناسی همان صراط المستقیم است}
{براستی هر که خود را شناخت پیروز شد}
{براستی هر که خود را شناخت خالص شد }
{براستی هر که خود را شناخت رستگار شد }
{هر که خود را شناخت همه چیز را شناخت و هر که خود را نشناخت هیچ چیز را نشناخت}
{براستی هر که خود را شناخت مشکلاتش حل شد }
{براستی که ما پیشوایان خودشناسی هستیم }
{ای اتسات کل جهان در توست و تو غافل از خویشتن }
{براستی که خداوند همان خودخودتوست }
{براستی هر که خود را نشناخت نابود شد}
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 15:7 توسط بردیا |
و عشق آمد عشق تو آمد درست هنگامی که تنها بودم، خواب بودم و بیچاره. بعد از عشق هوا آمد، وای چه هوایی که من را هوایی کرد از عشقی که آمده بود عاشق هوایت شدم حالا نور آمد،عجب نوری چقدر روشن ،چقدر زلال با عشقی که در هوایت داشتم ،محو در نور شدم با عشق در هوایت به سمت نور رفتم وجودم مالامال از هوای عشقت چشمانم پر شد از نورت دیگر جلو تر نرفتم همه جا پر از نور ، پر از عشق "این خود تو بودی " دیگر چه میخواستم که جلو بروم؟ دیگر تو هستی من پیش نمی روم بلکه در پشت سرت می آیم تو میشوی چراغ راهم من میشوم طفل نو پایی که بدون تو نمی تواند قدم از قدم بر دارد،پس برو که من در پشت سرت می آیم و از نور پیروی میکنم (تقدیم به استاد عشق)
+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 22:34 توسط بردیا |
به نام بی نام او
مقاله ای از استاد: فریدون رزم آور لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون و ما تنفقوا من شی فان الله به علیم هرگز به نیکی دست نیابید مگر آنکه از آنچه دوست دارید، ببخشید و هر آنچه ببخشید خداوند از آن آگاه است ( آل عمران - ۹۲). به آنچه که می خواهید نمی توانید برسید، مگر با صبر کردن بر آنچه که نمی خواهید. ( عیسی مسیح (ع) ) هر حرکت نیاز به یک تجربه اولیه دارد و تجربیات اولیه تنها در نتیجه حرکت کسب می شود. همچو طفلی نوپا که اولین تجربیات ایستادن و قدم زدن را با افتادنهای اولیه تجربه می کند. آیا دیگر نمی ایستد؟ آیا دیگر به حرکت ادامه نمی دهد؟ آیا از حرکت کردن پشیمان می شود؟ یا هر افتادنی، امید برخاستن دوباره ای را نوید می دهد؟ اجازه دهید اندیشه هوایی بخورد. اجازه دهید که تجربه کنیم. از افتادنها درس تازه ای بگیریم. اجازه دهید هر تجربه ای، تجربه شود... تجربه سرعت از این افتادنهای اولیه حاصل شده است ... و اگر زمانی سرعت گرفتیم، فراموش نکنیم که از کجا شروع کردیم ... الفبای عشق را در حجم درسهای تازه گرفته شده پس از آن گم نکنیم... ما هرگز مجاز به فراموشی طفل بودن خود نیستیم. و همه خوب می دانیم که در راه کمال، دوران طفولیت خویش را تجربه می کنیم. باید این توان را در خود بارور کنیم که هرچقدر هم که اوج گرفتیم، همچو کودکان، عاشقانه، مشق عشق را تازه کنیم. کودک، اشتباه می کند، کودک زمین می خورد، کودک گلایه می کند ... اما وظیفه بالغ تنها امید دادن است و نه سرکوب شکستهای اولیه کودک که همانا تجربیات بالغ شدنش می تواند باشد. در جهان هستی، خداوند به ما امید می دهد، راه را روشن می کند و توان گام نهادن و بزرگ شدن را به ما می نمایاند، حرکت در مسیر کمال مراقبت می خواهد، باید موانع را شناسایی کنیم. زمین خوردنها و گلایه کردنهای ما، اگرچه خنده های زیر لب او را به ارمغان می آورد اما ... سرکوبمان نمی کند، حذفمان نمی کند ... چه بسا که با ما همراهی می کند و پای گله گزاری های ما می نشیند... اما ... یادمان نرود که ... باور بالغ، ورای کج خلقی های ماست... تا زمانی که بزرگ شویم، تا زمانی که به یک بلوغ روانی برسیم، تا زمانی که افت و خیزهای کودکانه را پاس بداریم و کودکی را از کودکی دیگر جدا نکنیم. خود را مبرا از اشتباه ندانیم... فلا تُزَکوا انفُسکم خودتان را پاکدامن مشمارید. (سوره نجم - آیه ۳۲) پاک شمردن خود، و خود را از دیگران جدا دانستن، نوعی تفکر کثرتی است که کمترین اثرش، دیگران را مخاطب دانستن و خود را مبری از خطا تصور کردن است. همه کودکانیم، در کودک بودنمان مشترکیم، وحدت کودکانه مان را فراموش نکنیم. یادمان نرود که هیچ کودکی به کودکی دیگر فخر فروشی نمی کند... که من زودتر برخاستم، که من زودتر توان دویدن یافتم ... که من ... گاهی لازم است که پا به پای کودکانمان قدم برداریم و این برای بالغ، بی شک، شان و منزلت به بار می آورد. کسی آیا تا به حال شده است بالغی را که همراه طفلش قدم می زند به سخره گرفته باشد؟ جایگاه خداوند را فراموش نکنیم و بدانیم که همه شیرخوارگان ابدی هستیم. پیامبر، صحابی دارد ؛ مسیح، حواری. مراد، مرید و مرجع، مقلد ... هرکس به کسی تاسی می کند ... و ما به کسی تاسی می کنیم که هنر رفتن را به ما می آموزد. در وحدت بودن اقتضا می کند که تحقیر نکنیم، توهین نکنیم، آب را گل نکنیم ... دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب ... آب را گل نکنیم. بالغ برای طفلش همیشه قصه می گوید .. گوشمان را برای قصه شنیدن تیز کنیم. و خداوند مدام رسولان قصه گویی فرستاده است که در کتابهایشان داستان دیگرانی پیش از ما حکایت شده است که چه بسا سرنوشتی جز ناکامی نداشته اند... فاعتبروا یا اولی الابصار عبرت بگیرید ای اهل بصیرت (حشر - ۲) از شنیدن قصه ناکامی دیگران غصه دار نشویم... تجربه کسب کنیم ... تا آیندگان قصه کامیابی ما را بشنوند و نه ناکامی هایمان را ... و هر حرکتی، هرچند کوچک، هر چند پر اشتباه، هرچند ضعیف در راه وحدت را ارج بنهیم و ... بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم و نگوییم که شب چیز بدیست و نگوییم که شب تاب ... ندارد خبر از بینش باغ ساده باشیم... المومن مرآت المومن .... مومن آیینه مومن است. کدام مومنی است که من بتوانم نقش خودم را در او ببینم و خودم را در او اصلاح کنم؟ چون تو را دیدم محالم حال شد جان من مستغرق اجلال شد چون تو را دیدم بدیدم خویش را آفــــرین آیینه خوش کیش را پس بیایید دیگر بار، یکدیگر را نقد کنیم، همچون آیینه صافی. و خود را از ظلمت ندیدنها، نشنیدنها، ظلمت جهل، ظلمت ظلم، ظلمت تعصبات، ظلمت غم و غصه و خوف و حزن ... رهایی بخشیم. الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون بدانید که دوستداران خدا، نه بیمی بر آنهاست و نه اندوهگین می شوند. (یونس - ۶۲) برگرفته از www.interuniversal.persianblog.ir
+ نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 22:35 توسط بردیا |
« اسب تراوا » اسب تراوا ماجرای اسبی چوبین است که با استفاده از آن، قلعهی شکستناپذیری که با محاصره و جنگ سقوط نمیکرد، به تسخیر دشمن در آمد. داستان از این قرار است که سربازان دشمن، قلعهای را مدتها در محاصره قرار داده بودند، پس از مدتها جنگیدن ناامید شده و برای تسخیر آن نیرنگی را طراحی کردند. آنها اسبی چوبین ساختند و آنرا در بیرون قلعه گذاشتند و خود عقب نشینی نموده و وانمود کردند که از ادامهی حمله منصرف شده و به احترام مقاومت مدافعین قلعه، اسبی چوبین را به آنها هدیه کردهاند. مدافعین قلعه مفتون زیبایی و عظمت اسب چوبین شدند و آنرا به داخل قلعه برده و مشغول جشن و سرور و پایکوبی گردیدند. اما نیمه شب که آنها مست و سرخوش در خواب بودند، سربازانی که از قبل در دل اسب چوبین پنهان شده بودند از درون آن بیرون آمده و دروازهی قلعه را گشودند و دشمن که در این فاصله با استفاده از تاریکی شب خود را به قلعه رسانیده بود، وارد شده و با غافلگیر کردن مدافعین و قتل عام آنها، قلعه را به تسخیر خود درآوردند. آن چه که در جهان هستی وجود دارد و انسان به نحوی با آن سرو کار دارد، شعوری بر آن حاکم است و در پشت آن، شعور دیگری نهفته است که در بعضی مواقع ممکن است همان اسب تراوا باشد. به عبارت دیگر همانطور که ماده، ضد ماده و انرژی، ضد انرژی وجود دارد؛ شعور، ضد شعور نیز جزئی از اجزای جهان هستی میباشند. لذا همواره ما در معرض شعور و ضد شعور قرار داریم که بسیار هوشمندانه عمل میكنند. ذهن انسان پیچیدگیهای بسیار زیادی دارد و از فیلترهای محافظ بسیار قوی برخوردار میباشد. فیلتر عقلی راه ورود هر گونه اطلاعاتی را كه با منطق و باورهای ما مغایرت داشته باشد، میبندد. ذهن قادر است اطلاعاتی را كه به آن میرسد، مورد پردازش دقیقی قرار بدهد حتی اگر وارونه باشد. در ستاد مركزی ذهن، محدودیتی برای فهم زبانهای مختلف نیست و هر مطلبی به هر زبانی برای این ستاد قابل فهم بوده و به كار گرفته میشود. این سطح از ذهن جزیی از ناخودآگاهی بوده، كه ما به آن واقف نیستیم ولی اثرات آن بر روی عملكردهای انسان ظاهر میشود. با استفاده از همین اصل، شبكه منفی، كلیه اطلاعات غلط خود را به ستاد مركزی ذهن انسان میرساند و رفتار او را تحت تاثیر قرار داده و تمایلات او را به سمت دلخواه هدایت میكند. شعر و موسیقی نیز میتوانند به عنوان اسبهای چوبین مورد سوء استفادهی شبكه منفی قرار گرفته و در حد بسیار گستردهای در این رابطه به كار گرفته شود. زیرا در حالت عادی ذهن انسان اجازهی عبور به بسیاری از اطلاعات را نمیدهد. برای مثال اگر ما بشنویم كه "به شیطان گوش بده!"، شدیداً مقاومت منفی نشان خواهیم داد و از آن اجتناب میكنیم. اما اگر همین دستور در معكوس شعر آهنگی قرار داشته باشد، از آنجا كه ما با كمال میل آن ترانه را گوش میدهیم، اطلاعات نابجای پشت آن مانند اسب تراوا وارد قلعهی وجودی ما شده و در فرصت مناسب اثر خود را به جای خواهد گذاشت. جالب اینجاست كه معكوس شعری كه شنیده میشود هیچ ارتباطی به خود شعر ندارد كه اگر شعر را معكوس بنویسیم به آن دسترسی پیدا كنیم. نكتهی دیگر این كه انجام این كار به كمك تكنیك امكانپذیر نیست و این كار در حد یك اعجاز میباشد. از آنجا كه توضیح این مساله بسیار مفصل میباشد، متعاقباً ارایه خواهد شد، لذا در این مرحله فقط بررسی عملی جهت نتیجهگیری و اثبات این مباحث مورد نظر است كه برای این منظور ترانههایی به عنوان نمونه انتخاب شدهاند كه در ابتدا اصل ترانه را میشنویم و به دنبال آن معكوس شده و برگردان ترانه را مورد توجه قرار میدهیم. نتیجه باور نكردنی است، به خصوص اگر مطالبی كه شنیده میشود كشف رمز هم شده و منظور آن آشكار گردد. هر چند كه مفهوم بسیاری از این مطالب برای شنوندگان كاملاً روشن میباشد. در خاتمه از جناب دكتر سروش عازمیخواه و دكتر سوشیانت عازمیخواه و سركار خانم میترا عازمیخواه و سایر دوستانی كه در تهیه و آمادهسازی مجموعهی حاضر تلاش مداوم و پیگیری را مبذول داشتهاند، كمال قدردانی را دارم. با آرزوی توفیق الهی
محـمدعلی طاهـری
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 23:52 توسط بردیا |
بهار تو مرا بيدار کرد نور تو مرا سرپناه شد و نام تو سياهی وجودم را چه خوش ويران کرد تا به روشنايی همان صبحی برسم که تو نويدش را ميدادی ، پس دستان سرد من را از دستان گرمت جدا نکن تا لحظه ای که با تو يکی شوم ... من به عشق تو تا به اینجا رسیده ام من را ببر تا جایی که دیگر تهی باشم از خود من را ببر تا از عشقت دل و جان در زیر پایت قربانی کنم اگر چه وجودت قربانی عشق است در پیش رویت خجل ماندم چه میدانم عشق چیست آخر تو اعتبار عشق هستی من را لایق بدان که در زیر نورت به این کوره را قدیمی پایان دهم شفافی و روشناییت را با وجود تشنه ام می طلبم من از خدا چه میخواهم؟ سر سلامت و جان پاک تو را میخواهم به خداوندی خدا بدون تو یعنی در عین ظلمات دست و پا زدن (تقدیم به استاد عشق)
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 15:36 توسط بردیا |