کجا تو را یافت کنم؟ بردیا حبیبی من نبدم،خاک بدم زنده به یک آه شدم رفته زکوی و منزلت با ز به تو رسیده ام واله و شیدات منم تشنه رویت بدنم مست زبودنت شدم اشک به دیده ام شدی سوز ز ناله ی شبم آه ز حرف و سخنم کجا تو را یافت کنم؟ دل زغمت باز کنم هستی من روح تو است من نه منم فقط تویی در پی تو نفس زنان شب همه شب اشک به چشم ماندم ز درگه زمان ماتم و مبهوت شدم آه کجا یافت شوی کجا تورا یافت کنم عشق تویی،نور تویی مقصدو مقصود تویی
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 20:36 توسط بردیا |
باران عشق
در زیر باران عشقت وجودم را نمناک یافتم
تمام طراوت و سرسبزیم را مدیون تو هستم
شبنم هایی که آرام در روی بدنم نشسته اند رانگاه میکنم ،
درون آنها تورا میبینم،عشق را میبینم
آری تو را میبینم که زلال و شفاف شیبه به قطره ای بارن هستی
چقدروجود آبیت خوشایند است و من پذیرای لطافت حظورت
و تو را دوست دارم چون باران را دوست دارم چون عشق را دوست میدارم
وتو بارانی،عشقی،شفاففی و زلال...
آری چقدر تو را دوست ترینت میدارم،تو پلی بودی در من ، از من، به خودم برای رسیدن به تو
می خواهم در کنارت با تو یکی شوم در تو حل شوم تا معشوقت بمانم و عاشقم بمانی.
حس حظورت را یافتم دیگر نمیتوانم خود را تنها ببینم آری تو بودی،هستی ،خواهی بود
ومن بسیویت باز خوام گشت...
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 23:0 توسط بردیا |
به نام بی نام او بردیا حبیبی در آغوش گرمش بودم. پرسیدم چرا من ؟ لبخند زد و گفت ببین : گفتم مگر این خود من بودم ؟ باز هم لبخندی زد و گفت :..ببین باورم نمی شد این من نبودم من نمیخواستم ! من چیزه دیگری میگفتم من جای دیگری میخواستم! این بار جواب داد:تمام چیز های که می خواستی را بودی این بار هم تجربه کن گفت باز هم فرصت داری ولی در آخر باز هم باید به آغوش خود من بیایی باز گفتم چرا؟ گفت: من از آن تو وتو از آن منی تو بازیگوش هستی و هر بار سربه هوایی میکنی ولی میدانم و میدانی که جایت همین جاست . برو ولی برگرد هرچند دیر ولی برگرد که منتظرت هستم همیشه. گفت : هر بار که میروی سبکتر میشوی ،دوست دارم وقتی که بر میگردی اینقدر سبک باشی که دیگر خود من باشی،پس برو که دوست دارم سبک بال به سویم بیایی...
گفتم چرا؟!
+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 14:3 توسط بردیا |