تبليغاتX
تنها برای تو میتویسم ...

منتظر نباش که شبی بشنوی،

از این دلبستگی های ساده دل بریده ام!

که روسری تورا،

در آن جامه دان قدیمی جا گذاشته ام!

یا در آسمان،

به ستاره دیگری سلام کرده ام!

توقعی از تو ندارم!

اگر دوست نداری،

در همان دامنه ی دور دریا بمان!

هرجور توراحتی !بی بی باران!

همین سوسوی تو

از آن سوی پرده ی دوری،

برای روشن کردن اتاق تنهایئم کافیست!

من که این جا کاری نمی کنم !

فقط گهگاه

گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم!

همین !

این کار هم که نور نمی خواهد!

میدانم که مثل همیشه،

به این حرف های من می خندی!

با چالهای مهربان گونه ات...

حالا،هنوز هم

وقتی به آن روز های زلالمان نزدیک می شوم،

باران می آید!

صدای باران را می شوی؟

+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 22:0 توسط بردیا |


به چه می خندی؟!

یادت باشه که همیشه،

همین قلب بی قرار،

جای هزار غزل عاشقانه را میگیرد

تو بخند!

تمام ترانه ها فدایت یک تبسمت!

خاتون..

+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 19:36 توسط بردیا |


تمام قصه ها با بود یکی

ونبود دیگری آغاز میشوند

که:یکی بود،یکی نبود!ژ

یکی رفته بود و یکی مانده بود!

مانده بود و گریه کرده بود...

من وتو ما بودیم،همراه وهمنگاه،همبغض وهمصدا،همپا وپا به راه...

تواما دلت با من نبود!گفتم این سیب سرخ را می چینم تا کودکان بهانگیر فردا

نگویند که:((آدم))ی در میان این همه آدمی نبود وتقسیم آن همه علاقه،((رفتن))

سهم ساده ی تو شد و ((ماندن))سهم دشوار دست های تنهای من.

امروزهم نه گلایه ای از این همه انتظار،نه بهانه ایاز نمناکی کاغذ،راضی به رضای همین زندگی

وچشم به راه طنین ترانه و باران،در خوابهایم بیدار میشوم و در بیداریم می میرم.یک پا به راه رویا

ویک پا به بن بست بیداری.خوابگرد و گریه نشین.همین !

 

+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 18:35 توسط بردیا |