تمام قصه ها با بود یکی
ونبود دیگری آغاز میشوند که:یکی بود،یکی نبود!ژ یکی رفته بود و یکی مانده بود! مانده بود و گریه کرده بود... من وتو ما بودیم،همراه وهمنگاه،همبغض وهمصدا،همپا وپا به راه... تواما دلت با من نبود!گفتم این سیب سرخ را می چینم تا کودکان بهانگیر فردا نگویند که:((آدم))ی در میان این همه آدمی نبود وتقسیم آن همه علاقه،((رفتن)) سهم ساده ی تو شد و ((ماندن))سهم دشوار دست های تنهای من. امروزهم نه گلایه ای از این همه انتظار،نه بهانه ایاز نمناکی کاغذ،راضی به رضای همین زندگی وچشم به راه طنین ترانه و باران،در خوابهایم بیدار میشوم و در بیداریم می میرم.یک پا به راه رویا ویک پا به بن بست بیداری.خوابگرد و گریه نشین.همین !
+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 18:35 توسط بردیا |